در بهاری که بهاری نسیت..سرگیجه های هرشبه مست شراب خنکای باد نئشه باران ظهر تابستان..من در این تاریکی گیج و گنگم بین رویا ها و سایه ها که گاه از پی هم قد میکشند.سایه تو ان دور دستها برق نگاه های وهم الودم را ارام فوت میکند. مزه ی شور خون هنوز زیر زبانم است.مزه ی نزدیکیت رنگ هاله ی سایه ای پر ابهت(میدانم دوست داری اینطور یادت کنم،مثل ان کپی کوچکترت که دوست دارد جومونگ صدایش کنیم) اما نمیبینمت هر چه سرک میکشم انگار چشمهایم ریز ریز میخندد و دستشان باهم توی یک کاسه است که تو را از من بدزدند انگار در همان دوردستهای دور جا مانده ای نه که من جا گذاشته باشمت نه که تو جا مانده باشی فقط انگار توهم بودنت بین این واقعیتها که هر روز به زور به حلقمان میریزند ریز ریز ناپیدا میشود.
پادشاه فصلها پاییز..همیشه پاییز ..ان موقعاهای دور وقتی یادمان میدادند روزی یک مرد با اسب خواهد امد همیشه مطمئن بودم که انروز یکی از روزهای نارنجی پاییز میرسد میان باران با طعم انار و اشفتگی میان تنهایی باکره کوچه تولایی.سومین پاییز.امسال مرا میان برگها میبری یا باز حواله میدهی به سال دیگر؟نمیدانم دلم کدام را میخواهد دیدن برگها را یا وعده پاییز بعد را.هنوز دوستت دارم.
پ.ن:نمیخوام بهانه گیر شدنم رو گردن پاییز بندازم.سخت نگیر.


