تبليغاتX
کاملا شخصی



سر ابان از اوتوبوس پیاده میشم.میخوام را برم.خودت میدونی که هیچی مث را رفتن منو اروم نمیکنه. عینک افتابیه گهو میزنم به چشام.اخه دوست ندارم کسی اشکامو ببینه. هندزفری تو گوشمه....باتو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره...یاد یه شنبه تو پارک طالقانی می افتم.یاد هق هقای خودم. یاد دستایی که محکم دورم حلقه شده بود. برای ارامش دادن. نه برای مچاله کردن...اخرین ذرات بودن توی رگهام نمیمیره...داد میزنم برو.نمیخوام بریو تو نمیری...با تو انگار تو بهشتم....زیر بارون پارک طالقانی تو اون تاریکی دوتا دیوونه دارن لب میگیرن..با تو پر سعادتم من...اینهمه راه میخوای بیای تا کرج؟اذیت میشی خودم میرم. با تو که باشم اذیت نمیشم...دیگه از مرگ نمیترسم...اگه بره همه جا جار بزنه چی؟ فیلمه چی؟ من میترسم .محمد بغلم میکنی؟...عاشق شهامتم من...صبح یکشنبه ی همون شنبه میشه بعد از کلاس ببینمت؟ ما که دیروز باهم بودیم. میدونم ولی دلم برات تنگ شده. فردا روز سختیه.چرا؟چون نمیتونم ببینمت...اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم...میای اینجا ؟ میدونم خیلی سخته تو این برف اما دوست دارم اتاقمو بهت نشون بدم چیزی که بهت نمیگم ایمه که دوست دارم باهم رو تختم بخوابیم...با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من..یه روز برفی ما دوتا  پارک طالقانی برف بازی عین بچه ها بغل بازی عین بزرگا.دستام یخ زده خودم یخ زدم اما تو بلدی یخ هرجفتشو وا کنی....با تو انگار تو بهشتم ...ببخشید خانوم بهشت که میگن همین جاست؟... با تو پر سعادتم من....موهاتو که بالا میبندی خیلی خوشگل میشی...دیگه از مرگ نمیترسم...نرو.نمیخوام بری حتی تصورش تنمو میلرزونه.لازم نیست حتی تصورش کنی...عاشق شهامتم من...از درد دندون دارم میمرم.میترسم برم دکتر.خب من باهات میام که نترسی.اینهمه راه؟.... با تو شاه ماهیه دریام بی تو مرگ موج تو ساحل...ما به درد هم نمخوریم نینا.این ادم من نبودم.من به خاطر تو مجبور بودم رمانتیک بازی در بیارم.چون تو احتیاج داشتی...با تو مثل یه حماسه بی تو یه کلام باطل...باهم بمونیم قول میدم نذارم اذیت بشی.من دوستت دارم..بیتو من هیچی نمیخوام از این عمری که دو روزه...منو میبخشی؟ اره اما من اگه خواستم دوست دختر میگیرم...نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه...دستامو میگیری؟ دستات بهم ارامش میده اما تو همین امروز  گفتی:تو چقدر بدبختی که ارامشت اینجوریه.
با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من...من هنوزم با تو تو بهشتم....دیگه از مرگ نمیترسم عاشق شهامتم من...تو مال منی؟نینای منی؟ اره .اره .اره
احساس میکنم داری ازم دور میشی. دیگه فقط برات یه دوست دخترم. برات نینا نیستم. نینایی که میگفتی دل تنگش میشی اگه نباشه. منم شدم از اونا که نباشن نیستن باشن هستن.شاید من برات تکراری شدم همونطور که حس میکنم رابطمون برات تکراری شده. احساس میکنم اخرش نزدیکه.نمیخوام اینجوری باشه. نمیخوام ازم جداشی. میخوام تا ته دنیا با کسی بمونم که روحم بهش انگار تعلق داره. اما من بهت قول دادم. پس ازت یه خواهش دارم اگه میخوای بری.اگه خسته شدی بد تمومش نکن. همونجور که شروعش استثنایی و خوب بود میخوام اگه قرار پایانی داشته باشه استثنایی و خوب باشه.
تو منو از دست خودم نجات دادی. میدونم از نقش ناجی خسته شدی اما تو بهم دلیل دادی که هرزه نشم. مث شوهر بانی.چون تو انقدر خوب و مهربون بودی که حتی فکر خیانت کردن بهت اذیتم میکنه.اینقدر که یکی مث من حتی به اصرار یکی مث .... نمیتونه بهت خیانت کنه.
این چیزیه که باعث میشه پیش تو بتونم خودم باشم این چیزیه که باعث شده اینقدر دوست داشته باشم و چیزیه که تا حالا تجربه نکرده بودم.دوستت دارم. خیلی بیشتر از اون که فکرشو بکنی.



پ.ن: اون متن رو واسه اون نوشته بودم هرچند نمیخونه اما برای خودم نوشتنش لازم بود

پ.ن2:اینارو باید میگفتم بهت
+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |


حرصم از خودم در می اد.

اخه هنوز ایدیتو که می بینم مث اونموقع ها رنگم می پره.

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |


 

دستامو میگیری؟

دلم می خواد بین صدای قهقه خندم بین هق هق گریه هام بین جیغ جیغ کردنام بین قربون صدقه رفتنام  بین تمام صداهایی که میشنوم صداتو میشنیدی.

تو این تونل دوار نورانی دارم به بی نهایت می رسم.

بین وسوسه دستات.بین بیم بودنم بین لرزه لبام فقط صدای تو می یاد.

از هیچ بودن تا هیچ شدن .

از رفتن تا نرسیدن از نرسیدن تا موندن از موندن تا نبودن از نبودن تا خواستن از خواستن تا رفتن.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |


دندونم درد میکنه.

خوبیش اینه که تو کمرنگ میشی. وقتی یه درد دیگه هست تو کمتر میشی. نگات میکنم لبخندت پشت شیشه ماسیده.

میدونی چجوری خودتو منو تو این برهوت سفید پرت کردی؟ وقتی که به زشت ترینها  تقدس دادی. واسه همین شکستی. واسه همین نیامدم. واسه همین این یه بار برای همیشه تموم شد. دیگه نه برات مینویسم نه بهت فکر میکنم. من میتونم میدونی مث همیشه اما شریک شدن تو چیزی که مال یکی دیگس رو نه. یا همه چی یا هیچی.کاش همون چیزی که من میشناختم میموندی.

 

                                                                                                                            پایان

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |


امدنت را به خواب دیده بودم.

رفتنت را نیز.

چرا خوابهای من پر از هذیان است؟

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |