سه سال پیش همین موقع! زبونمو میکشم تو لبام. زخم نیس. زمان چه زود میگذره.
دوست دارم مامان. تازه فهمیدم که تنها کسی که بخشیده بدون اینکه انتظار دریافت داشته باشه تویی.
نمی تونم مث شما باشم. بذار شما برای غذا و پول و درس و اب و برق و ........ خودتونو جر بدین من نمیتونم تو طبیعتم نیست.چیزای مهمتری هست.چیزای خیلی مهمتر. اما شماها همتون تو اونا غرق شدین. دلم براتون میسوزه.اگه هی بیشتر نمیخواستین تا جایی که می تونستم کمکتون می کردم. اما شما هی بیشتر میخوای.من هرچی میتونستم دادم به شما. حالا فقط خودمو دارم. تواناییمو چیزی که نمیدونم اسمش چیه اما هیچگدوم از اینا رو به شما نمیدم.احساسم روحم تنم زندگیم باید بس می شد براتون. وقتی خودتون نمیخواین بهترین که تو همین باتلاقی که هستین بمونین و بمیرین.
اینروزها نه کسی هست نه چیزی که دلم به ان خوش شود.
امتحان دیفرانسیل را باید بدهیم.
بعد از امتحانهای خرداد ۳ ماه موبایل کامپیوتر بیرون رفتن فیلم کتاب تعطیل.
و دیگر هیچ
حالم بده.
چرا هیچکی نیست که نازم کنه؟
چرا کسی نیست اشکامو با دستاش بزنه کنار.
خورشید از اون بالاها....زمینم از این پایین...هی بخارم می کنن زندگیم شده همین.
با چشام مردنمو دارم اینجا میبینم. سرنوشتم همینه. من اسیره زمینم
دلتنگی برای دستهات
دلتنگی برای دیونگیام.
میدونم ترجیح میدی خفه شم.
باشه من دیگه هیچی نمی گم.همه دلتنگیام ماله خودم. عوضش همه خودمم ماله دلتنگیام .
زل میزنم به صورتت.تمام سعیم رو میکنم که این جمله رو بهت بگم.
تمام مدتی که تو داری توضیح واضحات میدی به این فکر میکنم که چجوری بهت بگم.
من هرکاری میتونستم کردم.
برای اینکه هردومون ازادبشیم بوده. اما نشد.


