فک میکنم همه وجودم قراره بشکنه ..
همیشه با سیاهی همیشه با اعصاب خوردی.
دلم میخواد مث بقیه باشم. دلم میخواد یکی بیادعاشقم شه با یه اسب سفید منو از اینجا ببره.
خدایا واسه من یکی بسه هرچی عذاب کشیدم.
عطای این دنیاتو به لقاش می بخشم. میخوام از اینجا برم. از همه جا برم.
دیگه نمی تونم الکی بخندم دلمو به چیزای الکی خوش کنم.
بسه.
فقط میخوام بمیرم.
دندون عقلم رو جراحی کردم.
شت!فقط به خاطر مزه خونا دوست دارم هفته یی یه بار جراحی کنم
و این دیوانگیها به ستوهم می اورند.هوسهای یک دقیقه ای.لحظه های ابدی.ابدیت زودگذر.وتنهایی..
دستی که دورم حلقه شده.نه برای ارامش بخشی که برای مچاله کردن.و من میخواهم دستانم بازه باز باشد و بچرخم انقدر که سرم گیج برود چشمم سیاهی برود و به جای زمین میان چشمان خندان تو سقوط کنم.
من از مردن میترسم.از خودم.از تو.از بود تا نبودنت.از بودنت تا نبودنم..این تردیدها.از سقوط بیش از همه و دلم هیچ چیز جز ان نمیخوهد.
از روی یک پل بپرم.یا از کوه پایین بدوم.چتربازی.سرخوردن.فاحشه گی.قتل دزدی....هر نوع سقوط.من عاشق همه شان هستم.
و عاشق شکست خوردن.عاشق رفتن و نرسیدن.
اما نمی خواهم تو اینها را بدانی.نمیخواهم بدانی که برای همه اینها از تو متشکرم.که مرا به مبارزه خواندی.هرچند اخر همه شان شکست بوده و البته برای همین.
می روی.میخواهی که بروی و من کینه این خواستن را به دل میگیرم.خواستن من تا وقتی خواستن تو به ان غلبه کند پیروز است.
و این غریب ترین شکل دوست داشتن است برای من.و اشنا ترین برای همه..
کمکم کن
چه جوری اتیش یه جون من میزد
نمیشد بهت بگم دوست دارم
تا میخواستم زبونم بند میومد
توی هفته های بی نام و نشون
روز دیوونگیا سه شنبه بود
با خودم می گفتم ای کاش ای کاش
همه روزای خدا سه شنبه بود.

سیاه چشمون بگو نکنه دلت دیگه ماله ما نیست؟!

اومدنی رفتنیه
اومدنی رفتنیه
دلم برات تنگ شده .
نه با دیدنت دلتنگیم از بین نمیره!
دلم برای خودت تنگ شده!
نه برای این چیزی که الان شدی
شکستم . بس کن .
دلتنگت میشوم.
نمی فهمی که می خواهم نازم را بکشی؟
نه نمی فهمی!
بیشتر خودت یکی را می خواهی که برایش ناز کنی!
به من وقت میدهی حتی عادتی را که به تو دارم کنار بگذارم؟
باشد هرجور راحتی.
برو.
فک میکنم که هنوز تو رو دارم .
تو اون شام مهتاب کنارم نشستي
عجب شاخه گل وار به پايم شکستي
قلم زد نگاهت به نقش آفريني
که صورتگري را نبود اين چنيني
پريزاد عشقو مه آسا کشيدي
خدا را به شور تماشا کشيدي
تو دونسته بودي، چه خوش باورم من
شکفتي و گفتي، از عشق پرپرم من
تا گفتم کي هستي، تو گفتي يه بي تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتي که درياب
قسم خوردي بر ماه ، که عاشقتريني
تو يک جمع عاشق ، تو صادقتريني
همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاري از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پايت شکستم
تو از اين شکستن خبرداري يا نه
هنوز شور عشقو به سر داري يا نه
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري
من اون ماهو دادم به تو يادگاري
وقتی که گل در نمییاد
سواری این ور نمییاد
کوه و بیابون چی چیه ؟
وقتی که بارون نمییاد
ابره زمستون نمییاد
این همه مظلوم چی چیه ؟
حالا تو دست بی صدا
تشنهء ما شعر و غزل
غصه مرگ عاطفه
حرفای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو میفهمیدیم
اومدنی , رفتنیه
اومدنی , رفتنیه
تقصیره این غصه ها بود
تقصیره این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود
کسی حرف من و انگار نمی فهمه
مرده و زنده
خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاایمو از من نمی دزده
درده ما رو درو دیوار نمی فهمه
واسه تنهاببه خودم دلم میسوزه
قلب امروز من خالیتر از دیروزه
سقوطه من در خودمه
سقوطه ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه
دشمنیها مصیبته
سقوطه ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته
تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود


