تبليغاتX
کاملا شخصی

 

cannot take this anymore
I’m saying everything I’ve said before
All these words they make no sense
I find bliss in ignorance
Less I hear the less you’ll say
You’ll find that out anyway

Just like before...

Everything you say to me
Takes me one step closer to the edge
And I’m about to break
I need a little room to breathe
’cause I’m one step closer to the edge
And I’m about to break

I find the answers aren’t so clear
Wish I could find a way to disappear
All these thoughts they make no sense
I find bliss in ignorance
Nothing seems to go away
Over and over again

Shut up when I’m talking to you!
Shut up! shut up! shut up!
Shut up when I’m talking to you!
Shut up! shut up! shut up! shut up!
I’m about to break

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی


تنها ماندم.

تنها رفتی.

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |


این روزها دلم هوای یک پیاده روی حسابی کرده!

دلم باران میخواهد و انار و الاچیق.

دلم پارکمان را میخواهد.

دلم گشت ارشاد میخواهد!

دلم دروغ میخواهد.

دلم بیشتر از همیشه تو را میخواهد

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |


می ایی.کمی به سحر مانده.

دستهایم اوارگی ها را چنگ میزند.

نه من از ایستادن متنفرم.

جاده را دوست دارم حتی اگر از میان خرابه ها بگذرد.حتی اگر به جهنم برسد بهتر از بهشت مسکون متعفن است.

دستهایت اوارگیهایم را چنگ میزند.

نه به تو نمیدمشان.

من جز اینها چیزی ندارم.

تو را ندارم.مثل او که نداشتم.و مثل خودم.

تنها همینهاند که با من میمانند تا ابد.تا همیشه.

دستان باکره ات را کنار بکش.اوارگیهای مرا الوده نکن.

تنهایی دستانت مال تو.اوارگیهایم مال من.

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |


یک سپیده روشن خاکستری باهم از شهر دیوها میرویم

میبرمت میان افسانه ها.انجا که پریهای کوچک دوره ات کنند برای براورده کردن ارزوهایت.

میبرمت جایی که ماه پیشانی ها به بلندی پیشانیت غبطه بخورند.دستهایت را به من بده به من اعتماد کن میان این تاریکیها با من بمان.میرویم.میرویم میان قصه ها.من و تو.فقط خودمان.ما مال قصه هاییم.

چشمهایم را از کاسه بیرون میاورم.میدهم به گردنت بیاویزی برای چشم زخم.

لبهام را به دستانت میسپارم. همه میروند.تو میمانی و من.

بعد یک سپیده روشن خاکستری ما هر دوتاشان را اینجا جا میگذاریم.میگریزیم به افسانه ها و به ریش اینها میخندیم.

دوست دارم موهای زردت را بین بادها وقتی روی دریا غلت میزنیم شناور کنی.موهامان را به هم گره بزنیم که هم را گم نکنیم؟

غصه ات مرا میخورد عسل بانو.غصه ها را بریز سر انها.تو بیش از همه شان می ارزی.

وقتی رفتیم میفهمی دروغ نگفته ام.با من میمانی عسل بانو؟

انطرف تر ها هر روز برایت با قاصدکها تابلو میسازم.نه دستهاشان را به هم گره میزنیم . بعد به گردنت می اویزیمشان.تو را میکنیم ملکه قاصدکها.

من و تو.تنها .با قاصدکها.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بانی |